|
وقتي عقيده عقده خوانده مي شود... آزادی پشه ای در استکان آمد فرود تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود کودکی – از شیطنت – بازی کنان بست با دستش دهان استکان! پشه دیگر طعمه اش را لب نزد جست تا از دام کودک وارهد خشک لب ،می گشت، حیران ، راه جو زیر و بالا ،بسته هر سو راه او روزنی می جست در دیوار و در تا به آزادی رسد بار دگر هر چه بر جهد و تکاپو می فزود راه بیرون رفتن از چاهش نبود آنقدر کوبید بر دیوار سر تا فرو افتاد خونین بال و پر جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ لیک آزادی گرامی تر عزیز فریدون مشیری مدارس شروع شد و ما هم درگیر ماهی یه بار آپ می کنم البته استثنا هم داره با حساب تعطیلی ها مرسی از نظراتون ،نفسی میادو میره یعنی هنوز زنده هستم . نظر خصوصی پست قبلی به ۱۳ رسیده میترسم تو نحسیش بمونم
مادر وارد دانشگاه شد تا بتواند نقش تاریخی خود را در نهضت دانشجویی به خوبی ایفا کند ، اما دوران دانشجویی اش تمام شد بدون این که شیشه ای بشکند،تحصنی بکند و با پلیس درگیر بشود.نتیجه چهارسال درس خواندن مادر ازدواج با پدر بود. دختر وارد دانشگاه شد تا بتواند مرد زندگیش را انتخاب کند . وارد دانشگاه شد .برای نشان دادن خود به پسر جوانی که دلبسته ی او شده بود ، در اعتراضات دانشجویی شرکت کرد . نتیجه اعتراض ، دو ترم تعلیق برای او و اخراج پسر از دانشگاه بود.
کمی آسمان برایم می آوری هوای پرواز کرده ام تب جومونگ
نمی دونم شما چطوری به این مساله نگاه می کنی !!!!!!!! ولی من دیگه کاسه صبرم لبریز شده حرصم می گیره از این ملتی که مثل اونایی رفتار می کنن که تا حالا قهرمان و اسطوره نداشتند که حالا اسطورشون شده جومونگ جند هفته پیش جومونگ اومده بود ایران چه جمعیتی برای پیشواز رفته بودن که متاسفانه نصفشو جماعت قلم زن تشکیل می داد !!!!!!!!!!!!!!! آره واقعا حرص خوردن داره مخصوصا وقتی که خبرنگاره بلند میشه هراتفاقی افتاده بود رو تعریف می کنه اونم با آب و تاب "می دونستید یکی به خاطر سوسانو خودکشی کرده"،"یکی می خواسته اسمشو بزاره جومونگ"و"................." حالا یکی یه حرکت ناشایستی کرد شما آقای خبرنگار چرا پیشو می گیری بیچاره دهانش نیمه باز مونده بود باور نمی کرد که، انتظار نداشت تحویلش بگیرن واسه یه فیلم دسته دومی کره ای اونم بازیگری که جز 30 بازیگر اول کره هم نیست اولش فکر کرده اشتباه می کنه شاید جمعیت رفتن پیشواز قهرمانی ،تیم ملی یا ... ولی بعد که فهمید به خاطرشون خود کشی می کنن حقم داشت هاج و واج بمونه خجالت داره با این همه قهرمان و اسطوره ای که داریم جومونگ بشه اسطوره و قهرمان نسل آینده ما جومونگی که نه پاکی سیاوش رو داره نه تیرو کمان آرش رو نه زور رستمو نه صداقت و بزرگی وعظمت کوورش نه عاشق پیشگی فرهاد و نه هزار ها ی دیگه شاعرراست میگه عمریست به ما شعار دینی دادند فیلم کره ای و جنس چینی دادند قطعا به شعور و فهم ما خندیدند آنان که به ما سیب زمینی دادند فکر نکنم تا کسی دلش نخواد فهم و شعورش زیر سوال بره ملت ما هم دوست داره سرشو مثل کبک لای برف کنه و بشینه جومونگ ببینه و مرغ همسایه براش غاز باشه ولی از مادر بزرگا توقع نمی ره مادر بزرگ تو دیگه چرا تو که امیر ارسلانی داشتی وشاهنامه ای که تمام بچگی های منو پر کرده بود حالا زل زدی به این جعبه جادو و با اون عینک ته استکانی داری تلاش می کنی حتی یک ثانیشم رو از دست ندی و نوه هات رو به خوردن تشویق می کنی که اگه بخورین قوی میشین مثل جومونگ شما دیگه باور هایی رو که برای من ساختید خراب نکنید به قول شاملو بالا رفتیم دوغ بود قصه بی بی م دروغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود
كوله بارت راببند! شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم می شود آسان رفت می شود کاری کرد که رضا باشد او ای سبکبال ، دراین راه شگرف، در دعای سحرت ،در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد مبر ، من جا مانده بسی محتاجم... این اس ام اس چند روز پیش اومده بود از طرف یه دوست خیلی ازش خوشم اومد گذاشتم شاید شما هم ازش خوشتون اومد سقف نم کشیده ی جهان و توده ابری که از نفس خدا بر می خیزد بارانی مرا بپوش و از این همه فصل ها برو بیرون نامت را در تمام نیایش ها تکرار می کنم در تمام عصرها که کودکی ام می میرد ارقام
رئيس جمهور از تلویزیون،درآمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد . رئیس بانک مرکزی روی دسته ی مبل کوبید و گفت باز هم اشتباه کرد،هشت سال است اشتباه می کند. زن از آشپزخانه داد زد : خودت رو ناراحت نکن!مگر این هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده ؟ رئیس بانک مرکزی گفت : حرف این چیزها نیست ، باید تمام ارقام رو دوباره عوض کنیم.
گرفته شده از کتاب بازی عروس و داماد نوشته بلقیس سلیمانی
وقتي به آسمان نگاه می کنم ، احساس کودکانه ای مرا باز بچه می کند و ستاره ای می شوم دنباله دار و گام به گام کهکشان ها را سوت می کشم و می روم کنار ماهوت ها می نشینم و بر فرقدان پا می نهم آدم ها از آن بالا چقدر کوچکند نردبان خانه مان به اندازه انگشت خواهر کوچکم می شود ،نخل خانمان نی کوچکی می شود و خانمان به اندازه اتاق عروسکم ولی من بزرگ می شوم قلبم بزرگ می شود و آدم ها آن بالا کوچک می شوند توی دنیای آن بالا ستاره های دل آدم ها هیچوقت کوچک نمی شود آن بالا یک آدم هست که بجای داشتن ستاره یک سیاره کوچک دارد که متعلق به خودش است او با همه ی آدم می شود "ما" یک مای دوست داشتنی آنوقت رخوتی سراغم می آید یاد گهواره کودکی ام می افتم روی حلال ماه دراز می کشم و انگشتم را لیس می زنم و می خندم بلند و بلند تر و هر بار کوچک و کوچک تر می شوم کوچک به اندازه ی رختخوابی که توی اتاق پهن است و آن گاه از وقتی توی رخنخواب به آسمان نگاه می کنم دیگر نه کوچک می شوم نه بزرگ فقط با آرامش چشم هایم را می بندم. دوستی داشتم نمایشنامه ای نوشت مردی که سنگ سنگ روی هم گذاشت تا از دید تماشاگرانش در صحنه پنهان شد |